|
عاشق بی کس و تنها و غمگین |
|
عاشق بی کس و تنها و غمگین |
به قلبم نشستی نگفتم چرا ، دلم رو شکستی نگفتم چرا ، یکی خواب شبهای من را ربود ، چو دیدم تو هستی نگفتم چرا
ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت
خنده ای بر خاطراتت کرد و رفت
من که گفتم این بهار افسردنیست
من که گفتم این پرستو رفتنیست
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و هم شکستم داد .
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 18:56 توسط ر می |
امروز هم احساس تنهایی می کنم .تنهای تنها در سرزمین ناآشنایان حقایقی که از آن گریزانم. در این میان به دنبال کسی می گردم تا حرف دلم را برایش بازگو کنم . اما
وقتی که از همه چیز و همه کس و همه چیز نا امید می شوم به خلوت ترین مکان
پناه می برم و به دور از چشم دیگران اشک می ریزم

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 18:50 توسط ر می |
محکوم به دلبستن

به عشق بودنم آمدی و گفتی عاشقم هستی ، گفتی مثل دیگران بی وفا نیستی و تا آخرش با من هستی
اینک نه تو را میبینم نه عشقی از تو را
اینک نه وفا را میبینم و نه محبتی از تو را
حالا تنها خودم را میبینم و چشمهای خیسم را ، اینک تنها قلبی شکسته را در سینه حس میکنم که
بدجور پشیمان است که چرا به تو دلبسته
چرا با تو عهد عشق را بست ، عشق تنها یک ( کلمه ) بود نه آن احساسی که تا ابد ماندگار بماند
آمدی و یک یادگاری تلخ در قلبم گذاشتی و اینک هوای قلبم را با حضورت سرد کردی
شب که میرسد خیس است چشمهای خسته ام ، از فردا بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که
دلشکسته ام
نمیخواهم دیگر با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که در این لحظه های تنهایی بیشتر
میسوزاند دلم را
گرچه نمیتوانم ،اما نمیخواهم دیگر به تو فکر کنم ، نمیخواهم دیگر یک لحظه نیز در فکر حال و هوای
رفتنت این لحظه های سرد را با گریه سر کنم
خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم ، خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم ،اما نمیتوانم!
آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را
پنجره را ببندید ، تحمل ندارم ببینم آن غروب پر از درد را
اگر تا دیروز محکوم به تنهایی بودم ، اما اینک محکوم دلبستن به یک عشق دروغینم، تا به امروز در
قلب بی وفای تو حبس بود، از این لحظه به بعد نیز باید در زندان تنهایی حبس ابد باشم
میخواهم در حال خودم در همین زندان تنها باشم …
شاید بتوانم فراموشش کنم…
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 18:45 توسط ر می |
گفتم : اگه يه روز بميرم چه كار مي كني؟ گفت:حتي فكرشم نمي تونم بكنم. حالا مدت هاست من بدون عشق اون مرده اي بيش نيستم و اون چه راحت از گورستان عشق من مي گذرد. ♥ ★ * ☆ ☆ * ★ * ♥ ★ * ☆ ☆ تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم. شاید هیچ اثری براین سرمای زمستانی نداشته باشد؛ اما....... برای لحظه ای می تونی ،گرمای عشق واقعی را در دستانت حس کنی...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 18:25 توسط ر می |
شیشه قلبم آنقدر نازك شده كه با كو چكترین تلنگری میشكند دلم می خواهد فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم كه عمق دردم را در فریاد منعكس كند فریادی در اوج سكوت كه همیشه برای خودم سر داده ام دلم به درد می اید وقتی سر نوشت را به نظاره مینشینم كاش می شد پرواز كنم پروازی بی انتهاتا رسیدن به ابدییت ... كاش می شد در میان هجوم بی رحمانه درد خودم را پیدا كنم نفرین به بودن وقتی با درد همراه است بغض گلویم را میفشارد به گوشه ای پناه میبرم كاش این بار هم كسی اشكهایم را نبیند **************** زندگی من گورستان آرزوهایم شده است
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 22:59 توسط ر می |
قصه از حنجره ایست.. .. که گره خورده به بغض...
یک طرف خاطره ها.......یک طرف فاصله ها... در همه آوازها....حرف آخر زیباست... حرف من ...دیدن پرواز تو در فرداهاست...

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
تجربه و خاطره و گذر عمر
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 22:50 توسط ر می |
09118748705 و 09356087954
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 18:43 توسط ر می |
خدایا من بنده همیشه گناهکارت بودم عشقم را به من برگردان عشقم را به من برگردان عشقم را به من برگردان عشقم را به من برگردان عشقم را به من برگردان عشقم را به من برگردان
آه ! چه كنم با دلي كه تو را مي خواهد ؟ چه كنم با قلبي كه همه آتش است از دوري تو؟ چه كنم با چشمي كه تشنه ي باران اشك است از جدايي تو؟ چگونه خاموش باشم؟ چگونه آرام گيرم؟ چگونه آرامش يابم؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 18:34 توسط ر می |
در دورست ها خبری نیست در نزدیکی ها هم آسمان از همیشه بالاتر است با آن که آبان هم به پایان رسیده باران نمی بارد کسی نیست هیچ کس
پدر نیست
مادر هم خواهر و برادران ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ رویای خنده داری شده انسان ....... تنهایی عمیقی تمام شکاف های خالی را پر کرده دوستان یاران جان آنان هم ........... سخت خسته ام سخت بیزار سخت خالی دلم پر از هیچ سرشاری شده یک هیچ تنها و سرگردان ........ کاش باران میبارید

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 16:42 توسط ر می |
دیدن خسته ام میکند و نور یا تاریکی هر کدام سرم را به دوران می اندازند . چشمهام را که میبندم به شدت احساس آرامش میکنم بیداری آشفته ام میکند .... گرمم است مثل آهن مذابی شده ام که در کوره کارش از سرخی هم گذشته و در حال چکیدن است ......... صدای موسیقی وبلاگم ، تنها صدایی است که آرامم میکند .... دیدن و زیستن از همیشه برایم سخت تر شده هیچ چیزی هم سر جایش نیست . . . . اگر بدانید هنگام نوشتن این پست چقدر اشتباه املائی داشتم ، باور میکردید دیوانه شده ام ....

این روزها به شدت احساس میکنم سوی چشمانم کم شده
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 16:37 توسط ر می |
| ||||||